سیه چشمی به کار عشق استاد
درس محبت یاد می داد
مرا از یاد برد آخر ولی من
بجز او عالمی را بردم از یاد
اینم شعری از استاد عزیزم ، آقای عبداللهی که هنوز هم دست خطش رو تو صفحه آخر کتاب ادبیات پیش دانشگاهیم نگه داشتم
استاد عبداللهی دوستون دارم
بگذار که بر شاخه این صبح دلاویز
بنشینم و از عشق سرودی بسرایم
آنگاه به صد شوق چو مرغان سبکبال
پر گیرم ازین بام و به سوی تو بیایم
خورشید از آن دور از آن قله پر برف
آغوش کند باز همه مهر همه ناز
سیمرغ طلایی پر و بالی است که چون من
از لانه برون آمده دارد سر پرواز
پرواز به آنجا که نشاط است و امیدست
پرواز به آنجا که سرود است و سرور است
آنجا که سراپای تو در روشنی صبح
رویای شرابی است که در جام بلور است
آنجا که سحر گونه گلگون تو در خواب
از بوسه خورشید چون برگ گل ناز است
آنجا که من از روزن هر اختر شبگرد
چشمم به تماشا و تمنای تو باز است
من نیز چو خورشید دلم زنده به عشق است
راه دل خود را نتوانم که نپویم
هر صبح در ایینه جادویی خورشید
چون می نگرم او همه من من همه اویم
او روشنی و گرمی بازار وجود است
درسینه من نیز دلی گرم تر از اوست
او یک سر آسوده به بالین ننهادست
من نیز به سر می دوم اندر طلب دوست
ما هر دو در این صبح طربنک بهاری
از خلوت و خاموشی شب پا به فراریم
ما هر دو در آغوش پر از مهر طبیعت
با دیده جان محو تماشای بهاریم
ما آتش افتاده به نیزار ملالیم
ما عاشق نوریم و سروریم و صفاییم
بگذار که سرمست و غزلخوان من و خورشید
بالی بگشاییم و به سوی تو بیاییم

بسم الله الرحمن الرحیم
اگر یک روز طلوع و غروب خورشید را نمی دیدم گناهکاربودم. هوای تاریک و روشن مرااهل مراقبه بار آورد، تماشای مجهول را به من آموخت.من سالها نماز خوانده ام.
بزرگترها می خواندند، من هم می خواندم. در دبستان ما را برای نماز به مسجد می بردند. روزی در مسجد بسته بود، بقّال سر گذر گفت: «نماز را روی بام مسجد بخوانید تا چند متری به خدا نزدیکتر باشید»
مذهب شوخی سنگینی بود که محیط با من کرد و من سالها مذهبی ماندم،بی آنکه خدایی داشته باشم.
... نمی دانم تابستان چه سالی،ملخ به شهر ما هجوم آورد، زیانها رساند. من مامور مبارزه با ملخ در یکی از آبادی ها شدم. راستش را بخواهید، حتی برای کشتن یک ملخ نقشه نکشیدم. وقتی میان مزارع راه می رفتم، سعی می کردم پا روی ملخ ها نگذارم. اگر محصول را می خوردند پیدا بود که گرسنه اند. منطق من ساده و هموار بود. روزها در آبادی زیر یک درخت دراز می کشیدم و پرواز ملخ ها رادر آسمان دنبال می کردم. اداره ی کشاورزی مُزد contemplation مرا می پرداخت.
... روی زمین میلیونها گرسنه است. کاش نبود. ولی وجود گرسنگی، شقایق را شدیدتر میکند. و تماشای من ابعاد تازه ای به خود می گیرد. یادم هست در بنارس میان مرده ها و بیمارها و گداها از تماشای یک بنای قدیمی دچار ستایش ارگانیک شده بودم. پایم در فاجعه بود و سرم در استتیک. وقتی که پدرم مُرد، نوشتم: پاسبانها همه شاعر بودند. حضور فاجعه، آنی دنیا را تلطیف کرده بود. فاجعه آن طرف سکه بود. وگرنه من می دانستم و می دانم که پاسبانها شاعر نیستند. در تاریکی آنقدر مانده ام که از روشنی حرف بزنم. چیزی در ما نفی نمیگردد. دنیا در ما ذخیره میشود. و نگاه ما به فراخور این ذخیره است. و از همه جای آن آب می خورد. وقتی که به این کُنار بلند نگاه میکنم، حتی آگاهی من از سیستم هیدرولیکی یک هواپیما در نگاهم جریان دارد. ولی نخواهید که این آگاهی خودش را عریان نشان دهد. دنیا در ما دچار استحاله مداوم است.
من هزاران گرسنه در خاک هند دیده ام. و هیچوقت از گرسنگی حرف نزده ام. نه، هیچ وقت. ولی هر وقت رفته ام از گلی حرف بزنم دهانم گس شده است. گرسنگی هندی سبک دهانم را عوض کرده است. و من دین خود را ادا کردهام.
سهراب سپهری-از کتاب «...هنوز در سفرم»

در افسانهها آمده، روزی كه خداوند جهان را آفرید، فرشتگان مقرب را به بارگاه خود فراخواند
و از آنها خواست تا برای پنهان كردن راز زندگی پیشنهاد بدهند. یكی از فرشتگان به پروردگار
گفت: خداوندا، آنرا در زیر زمین مدفون كن. فرشته دیگری گفت: آنرا در زیر دریاها قرار بده.
و سومی گفت: راز زندگی را در كوهها قرار بده.
ولی خداوند فرمود: اگر من بخواهم به گفتههای شما عمل كنم، فقط تعداد كمی از بندگانم قادر
خواهند بود آنرا بیابند، در حالی كه من میخواهم راز زندگی در دسترس همه بندگانم باشد.
در این هنگام یكی از فرشتگان گفت: فهمیدم كجا، ای خدای مهربان، راز زندگی را در قلب
بندگانت قرار بده، زیرا هیچكس به این فكر نمیافتد كه برای پیدا كردن آن باید به قلب و درون
خودش نگاه كند.













مردي با اسب و سگش در جادهاي راه مي رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي ،
صاعقه اي فرود امد و انها را كشت . اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده و
همچنان با دو جانورش پيش رفت . مدتي طول كشيد تا مرده ها به شرايط جديد
خودشان پي ببرند .
پياده روي درازي بود، افتاب تندي بود به شدت تشنه بودند. در پيچ يك جاده، دروازه
تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا بازمي شد و در وسط ان
چشمه اي بود كه اب زلالي از ان جاري بود .
رهگذر رو به مرد دروازه بان كرد و گفت: ( روز بخير، اينجا كجاست كه اينقدر زيباست؟)
دروازه بان:(اينجا بهشت است ) ـ ( چه خوب كه به بهشت رسيديم ، خيلي تشنه ايم)
دروازه بان به چشمه اشاره كرد و گفت:( مي توانيد وارد شويد و بنوشيد)
مرد: اسب و سگم هم تشنه اند . نگهبان:( واقعا متاسفم ورود حيوانات به بهشت ممنوع
است). مرد نا اميد شد ، خيلي تشنه بود اما حاظر نشد به تنهايي اب بنوشد.
به راهش ادامه داد. به مزرعه اي رسيدند راه ورود به اين مزرعه ؛ دروازه اي قديمي بود
مردي در زير سايه درختها دراز كشيده بود . مسافر گفت:( روز به خير) مرد با سر جواب
داد. ـ ( ما خيلي تشنه ايم ؛ من، اسب و سگم) مرد گفت:( ميان ان سنگها چشمه اي
است. ) مرد با حيواناتش تشنگيشان را فرو نشاندند.
مسافر پرسيد: ( فقط مي خواهم بدانم نام اينجا چيست؟) مرد گفت: ( بهشت)
مرد گفت:( بهشت؟!) اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت : ( انجا بهشت است !)
ـ ( انجا بهشت نيست، دوزخ است )
مسافر حيران ماند و گفت:( بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند !
اين اطلاعات غلط باعث سر در گمي زيادي ميشود !)
ـ( كاملا بر عكس ؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما مي كنند . چون تمام انهايي كه حاظرند
بهترين دوستانشان را ترك كنند ، همانجا مي مانند )
از كتاب ((شيطان و دوشيزه پريم ))











...عشق تعبیر نگاه چه کسی است؟
ان که از جان گذرد؟و به پای معشوق پر و بالی
بزند؟
یا که از بیشه دور
سبدی از گل یاس
به تو تقدیم کند،
که سراسر شوری
و پر از عاطفه ای...
باز هم می پرسم
عشق تعبیر نگاه چه کسی است؟



صدایت را کنم هر شب بهانه
در این بیگانه اوضاع و زمانه
فغان گویم ز این دوران و لیکن
شوم هر دم سر زلفت روانه
گل و مشک و شرابست جرعه جرعه
زعشقت می خورم من عاشقانه
فراوان دیده ام جانا ز عشرت
کنند پیراهن و جان پاره پاره
جوانا ناز بی آواز هرگز
که دیده بی هوس هم تاره تاره
دوستای عزیزم ، چندتا تلاوت از استاد شحات محمدانور برای دانلود براتون میذارم انشالله از اين بعد با پیشنهاد شما تلاوت خواهم گذاشت
براي دانلود روي اسم سوره ها كليك كنين
يادگاري يادت نره
لحظه هاى كاغذى
خسته ام از آرزوها، آرزوهاى شعارى
شوق پرواز مجازى، بال هاى استعارى
لحظه هاى كاغذى را، روز و شب تكرار كردن
خاطرات بايگانى، زندگى هاى ادارى
آفتاب زرد و غمگين، پله هاى روبه پايين
سقف هاى سرد و سنگين، آسمان هاى اجارى
با نگاهى سرشكسته، چشم هايى پينه بسته
خسته از درهاى بسته، خسته از چشم انتظارى
صندلى هاى خميده، ميزهاى صف كشيده
خنده هاى لب پريده، گريه هاى اختيارى
عصر جدول هاى خالى، پارك هاى اين حوالى
پرسه هاى بى خيالى، نيمكت هاى خمارى
رونوشت روزها را، روى هم سنجاق كردم:
شنبه هاى بى پناهى، جمعه هاى بى قرارى
عاقبت پرونده ام را، با غبار آرزوها
خاك خواهد بست روزى، باد خواهد برد بارى
روى ميز خالى من، صفحه باز حوادث
در ستون تسليت ها، نامى از ما يادگارى
مرحوم قیصر امین پور(ره)
سلام
دوستای عزیزم ، امروز چندتا تلاوت از استاد مصطفی اسماعیل برای دانلود براتون میذارم انشالله تو پستهای بعدی از استادهای دیگه ( با پیشنهاد شما ) تلاوت خواهم گذاشت
سوره قاف و ذاریات سوره نازعات و علق
برای دانلود روی اسم سوره ها کلیک کنین
اینم عکس خودمه


بدون شرح...!!

مرامت را بنازم اي صدف هرگاه دلت از آسمان آبي و درياي پر امواج مي گيرد دهانت بسته مي گردد دلت پر غصه مي گردد و عشق تو به آن دريا چنان پاك و چنان خالص كه همچون دُر سفيد و ناب مي گردد و دريا همچنان كف بر لبِ اين آسمان آبي و ساحل به دنبال افق گردد..

اگر مردی زن نگیرد عاقل است ولی اگر زنی شوهر نکند،«بیخ ریش پدرش مانده«است

دوستاي عزيزم مدتيه كه مي خوام راجع به قرآن هم تو وبلاگم مطلب بنويسم . هرچي باشه من يكي از چند تا قاري خوب شهر هستم . راستش نمي دونم اولين كارم چي خواهد بود ولي سعي مي كنم از اين به بعد مطالبي رو درباره قرائت و قاريان ايراني و مصري بنويسم و اگه شد چندتا از قرائت هاي مجلسي خودم رو واسه ي دانلود قرار بدم . چاكر همگي
حامد

از کالی بیا...برسیم
به که باید دل داد؟
به که باید پیوست؟
و به چشمان که باید خندید؟
به نسیم گذرا
به گل اطلسی و یاس سپید
به کبوتر حرم
یا به مهتاب خدا؟
به که باید پیوست؟
به عبور گل سرخ
یا به تکرار نگاه
یا صدای نفس چلچله ها
یا به یک برگ خزان دیده سرد؟
به که باید دل داد؟
به یکی مرد بزرگ
یا به یک کودک شیطان و شرور
یا به یک نغمه شاد؟
به که باید پیوست؟
به یکی رود زلال
یا به یک رشته پیچیده کوه
یا به یک کوچ پر از عشق پرستوی قشنگ؟
به که باید خندید؟
به نگاه تر یک پروانه
یا به یک شعله مستانه شمع
یا به یک روشنی تار دل دیوانه؟
به که باید خندید؟
به که باید پیوست؟
دلم می خواهد صدای خنده هایت در خانه ی دلم طنین اندازد
دلم می خواهد تو چاچراغ زندگی خاموش و تاریک من باشی
دلم می خواهد مانند یک نیلوفر به دور تو بپیچم
دلم می خواهد تو مال من و تنها مال من باشی
بگذار رودخانه ی کوچک قلبم به دریای پر خروش قلب تو بریزد
بگذار در وجودت حل شوم ٬نابود شوم ٬نیست شوم
بگذار همه ی تو باشم ..... بگذار! بگذار!


هميشه برا کسي بخند که ميدوني به خاطر تو شاد ميشه * واسه کسي گريه کن که ميدوني وقتي غصه داري و اشک ميريزي واست اشک ميريزه * واسه کسي غمگين باش که در غمت شريکه * عاشق کسي باش که دوستت داره

بدترين درد اين نيست كه عشقت بميره!
بدترين درد اين نيست كه به اوني كه دوستش داري نرسي!
بدترين درد اين نيست كه عشقت بهت نارو بزنه!
بدترين درد اينه كه عاشق يكي باشي و اون ندونه!


دلتنگم! دلتنگ لحظه هاي ناب خود يا لبخند هاي ناز تو؟!! نمي دانم!!!
راستش را بگويم! دلتنگ هماني ام که نه تو مي داني و نه من!!! نه! نه!
بگذار فلسفه بافي را بگذارم براي وقتي که حوصلهء دروغ گفتن داشتم!
راست ترش را بگويم! نه دلتنگ لحظه هاي نابم و نه لبخندهاي نازت ...
دلتنگم! دلتنگ خود خود تو!!!