از فاطمه اکتفا به نامش نکنید
نشناخته توصیف مقامش نکنید
هرکس که در او محبت زهرا نیست
علامه اگر هست سلامش نکنید
مفهوم تقوا
تقوا يعني پرهيز با حركت نه پرهيز با سكون، يك وقت هست شما در حال سكون پرهيز ميكنيد، يعني برو در خانهات بنشين و كاري به كار چيزي نداشته باش و با رانندگي نكردن پرهيز كن به اين كه به كوه نخوري و از دره پرتاپ نشوي، پرهيز از كوهنوردي كردن، حركت نكردن در خارزارها كه خارهاي مغيلان دامن شما را نگيرد، اين جور پرهيز است و اسلام اين را به شما توصيه نميكند. بلكه ميگويد در سينهي قضايا و واقعيتها با حوادث روبرو بشويد و در عين حال پرهيز كنيد. مثل رانندهاي كه رانندگي ميكند اما پرهيز هم ميكند و اين پرهيز همان است كه گفته شد. مراقبت كردن و مواظب خود بودن، پس كلمهي پرهيز در اينجا يك كلمهاي است درست، منتها چون پرهيزگاران در ترجمهي متقين زياد تكرار شده و در ذهنها آن حساسيت لازم را به معنا برنميانگيزد، من ترجيح دادم بگوئيد پرهيزمندان البته پرهيزمندان را هم چون جا نيفتاده اصرار ندارم بگوئيد، خود بنده آن سالهاي قديم تقوا را پروا گرفتن و پرواداشتن را معنا ميكردم، اما بعد فكر كردم ديدم عبارت پرواكاران و پروامندان يك عبارت نامأنوسي است و هيچ مصطلح نيست، يعني آن موسيقيي لغت بايد بر گوش سنگيني نكند، بايد زيبا به گوش برسد تا رايج شود و اين يكي از رازهاي واژه گزيني است.
بنابراين : شما معناي تقوا را بدانيد: كه تقوا يعني: پرهيز در حال حركت و مراقبت در حال حركت، در ميدانها حركت بكنيد، اما مواظب باشيد! از اصطكاكها، از غلط رفتن راهها، از واردكردن ضايعهها بخود يا ديگران و از تخطّي كردن از حدودي كه براي انسان معين كرده كه انسان را به گمراهي ميبرد، چون جاده بسيار خطرناك و طولاني و ظلماني است.
اين ظلمات دنيا را مشاهده ميكنيد كه قدرت مادي گرچه گردوغباري امروز در دنيا برپا كرده؟ عربده ميكشند و تصميمگيري ميكنند و چه بسيار انسانهايي كه در اين راهها گمراه ميشوند. پس بايد مواظب بود! چقدر انسان امروز در دنيا حقانيت راههاي استكباري را در دلش قبول دارد؟ همين كه ميگويند افكار عمومي غرب اينگونه گفت همين تلاشي كه ميكنند تا افكار عمومي غرب را عليهيك مفهومي و يك حقيقتي برانگيزد اين براي چيست؟ براي همين است كه ميخواهند باورها انسانها را جلب كنند كه متأسفانه باور خيلي را جلي ميكنند و اين همان گمراهي پذيري راه حقيقت و راه زندگي است كه اگر يك ذره هشياري شان را از دست دادند گمراه خواهند شد، ولذا در اين راه تقوا لازم است اگر كسي اين تقوا را داشت، آن وقت قرآن او را هدايت كند، لكن اگر كسي اين تقوا را نداشت و همچنان چشم بسته، بزن و برو و بيتوجه مستانه حركت كند، آيا قرآن ميتواند او را هدايت كند؟ ابداً ، هيچ سخن حقي اين چنين آدمي را نميتواند هدايت كند! كسي كه گوش دل به هيچ چيز نميدهد و هيچ حقيقتي را باور ندارد، وسرمست ودربست در اختيار شهوات خودش، يا شهوات ديگران دارد حركت ميكند. قران او را هدايت نخواهد كرد. بله قرآن يك ندايي هست، اما اين ندا هيچوقت به گوش آنها حساس نميآيد. در قرآن يك تعبيري هست كه ميفرمايد : اولئك ينادون من مكان بعيد ( 44- فصلت ) و اين اشاره به همين آدمهاست ميگويد : آنها ندا داده ميشوند از راهي دور. شما گاهي يك آهنگي را از راه دور ميشنويد، مثلاً يك نفر خوشخواني يك نغمه بسيار زيبايي را با زير و بمهاي بسيار رقيق و لطيفي دارد ميخواند اما فرض كنيد از فاصله يك كيلومتري، صداي او ميآيد لكن چه ميگويد؟ اولاً معلوم نيست، چون لفظ شنيده نميشود و فقط صدا شنيده ميشود، بعد همين صدا هم كه ظرافتهاي درونش بكار رفته اصلا فهميده نميشود، مثل يك خطي كه بر ديوار رسم شده و شما آنرا از دور ميبينيد يك خط است اما وقتي نزديك ميرويد ميبينيد اين خط مثلاً يك ظرافتهايي درونش به كار رفته كه از دور نميشود ديد، ولذا اين آدمها را قرآن ميگويد مثل اينكه از دور صدايشان ميزنند چيزي نمي شنوند پس بايد هشيار بود تا هدايت شد. اين مختصري از جلسهي گذشته و، هدي للمتقين بود.
خصوصيات متقين
الذين يؤمنون بالغيب و يقيمون الصلوه و مما رزقناهم ينفقون ( 3- بقره ) : براي همين متقين شش خصوصيات بيان شده كه اين شش خصوصيات در يك انسان، در حقيقت عناصر تشكيل دهندهي تقواست و آن تقواي صحيح و عيني با اين شش خصوصيت در حقيقت در انسان تأمين ميشود البته فراموش نشود كه من در جلسهي قبل گفتم : اين تقوا در همهي مراحل به انسان كمك ميكند، يعني شما وقتي يك مايهاي از تقوا داشته باشيد از قرآن يك چيزي ميفهميد و هدايت ميشويد و اين تقوا هرچه بيشتر بشود شما از قرآن بيشتر ميفهميد يعني حتي يك انساني كه در حد اعلاي تقوا هست اگر باز تقوايش بيشتر شود به همان نسبت افزايش روحيه تقوا ممكن است باز چيزهاي جديدتر و ترفهتر و يك ظرافتهايي را از قرآن بفهمد و اين فقط مربوط به اول كار نيست كه بگوئيم اگر ميخواهيد از قرآن چيزي بفهميد بايد با تقوا بشويد و بعد كه تقوا يعني همان هشياري و دقت را بدست آوريد ديگر برو در بطن قرآن، نخير، درهمهي مراحل هرچه اين تقوا بيشتر شد درك انسان بيشتر ميشود، حالا اين شش خصوصيت مقدماتي است براي اينكه يك سطح قابل قبولي از تقوا در انسان بوجود بيايد، يا بگوييم يك حداقل لازمي از تقوا در انسان بوجود ميآيد. اولين خصوصيت اين است كه : الذين يؤمنون بالغيب.
ايمان غيب
يعني آن كساني كه ايمان به غيب ميآورند، كه در ترجمه گفتيم آنها كه به غيب باور ميآورند. ايمان به غيب در قرآن جاهاي متعددي خشيت به غيب و توجه به غيب ذكر شده، مثلاً در يك جا، وخشي الرحمان بالغيب و از اين قبيل آيات آمده و غيب يعني آنچه كه پنهان از حواس آدمي است و تمام عالم وجود به غيب و شهادت تقسيم ميشود و شهادت يعني آن عالم مشهود ما، البته نه مشهود با چشم فقط، بلكه مشهود به حواس، آنچه را كه شما آن را لمس ميكنيد و در مقابل شماست، كه زير چاقوي جراحي شما ميآيد، روي تلسكوپ مثلاً كيهان نگر شما ميآيد، زير ذرهبين و ميكروسكوپ شما ميآيد: آنچه كه شما ميبينيد آنچه كه شما ميشنويد، آنچه كه شما حس ميكنيد اين شهادت است و ماوراي اين شهادت، عالم ادامه دارد،وجود به آنچه من و شما آدمي ميبينيد و ميتوانيد ببينيد محدود نيست. بلكه وجود در نواحي و مناطقي كه احساس آدمي قادر به درك آن نيست ادامه دارد، يعني غيب عالم و اين مرز جهان بينيها و بينشهاي الهي با بينشهاي مادي است.
بينش مادي ميگويد: من آنچه را كه ميبينم وجود دارد و هست. اما آنچه را من نبينم او نيست. ( البته ممكن است چيزيرا كه امروز نميبينيم فردا ببينيم او هم هست ) اين بينش مادي تنگ نظرانه، خود خواهانه و موجب محدوديت است، شما چه دليلي داريد كه آنچه را نميبينيد بگوئيد نيست؟وقتي حكم ميكنيد به هست يا به نيست بايد با بينش خودتان به او رسيده باشيد! شما وقتي ميگوئيد هست بايد ثابت بكنيد كه هست! و وقتي ميگوئيد كه نيست چگونه ثابت ميكنيد كه نيست؟ مادي هيچ دليلي بر نبود عالم غيب ندارد. او ميگويد من عالم غيب را نميبينم و از آن خبر ندارم؛ آنوقت با اين كه ميگويد من خبر ندارم. در عين حال بطور قاطع ميگويد نيست!! اينجا اولين سؤالي كه بايد از او بشود اينست كه : تو وقتي خودت ميگويي من از او خبر ندارم پس چگونه ميگويي نيست؟ ولذا در قرآن نسبت به ماديون و ملحدين و دهريون: آن كساني كه ماوراي جهان ماده را انكار ميكنند اين تعبيرات بكار رفته: ان هم الايظنون ( 24- جاثيه ) : با گمان حرف ميزنند. وان هم الا يخرصون ( 66- يونس ) با هم سخن ميگويند.
مرز اديان الهي و جهان بينيهاي الهي همين جاست، كه ماوراي آنچه آدمي ميبيند و حس ميكند چيز ديگري و عالم ديگري هم وجود دارد، حالا چه چيزي آن عالم را براي انسان ثابت ميكند؟ برهان عقلي، و اين نكته اصلي است. عقل وجود خدا را ثابت ميكند، عقل پيام خدا و درس خدا و رهنمود خدا، يعني وحي را به ما ثابت ميكند. عقل وجود قيامت و بسياري از چيزهايي را كه عالم غيب هست ثابت ميكند، كه البته يك مقداري را عقل ثابت ميكند و يك مقداري را هم آن چيزهايي كه بوسيلهي برهان عقلي ثابت شده است ثابت ميكند. يعني وقتي شما ثابت كردهايد كه خدا هست توحيد را ثابت كردهايد و وقتي مبداء را ثابت كردهايد بعد نبوت را ثابت كردهايد، بعد از آن نبي كه بوسيله برهان عقلي ثابت شده است ميآيد و به شما از عالم غيب خبر ميدهد مثل : فرشتگان و بهشت و دوزخ و آنها را ما و شما قبول ميكنيم كه بعضي از اينها : مثل بهشت و دوزخ و معاد را همانطور كه اشاره كرديم برهان عقلي داريم و بسياري از چيزها هم برهان عقلي ندارد، اما ناطق به حق، يعني الهام گيرنده از وحي الهي كه پيغمبر باشد ميگويد و وقتي او گفت ما به او اعتماد و ايمان داريم و ميدانيم كه راست ميگويد، چون خود پيغمبر با برهان عقلي ثابت شده، پس اولين شرط تقوا و ايمان به غيب آوردن و غيب را قبول كردن و وجود را از محدوديت راندن، يعني كائنات را در همين محسوسات انساني و درك ناقص بشر محدود نكردن است. البته اين ايمان به غيب كه عرض كرديم مرز جهانبينيهاي الهي و مادي است، كه آثار زيادي را هم در بينش انسان و هم در عمل انسان بوجود ميآورد، يعني آن انساني كه ايمان به غيب ندارد جوري زندگي ميكند و ميانديشد و انساني كه ايمان به غيب دارد جور ديگري، و اين ايمان انسان را رها نميكند وقتي كه انسان ايمان به غيب ميآورد در نوع بينش او و نوع عمل او نوع تلاش و مبارزهي او يك تفاوت محسوسي با آن انسان مادي كه ايمان ندارد بوجود ميآيد كه من به برخي از اين خصوصيات اشاره كردم. ايمان به غيب به انسان هدف ميبخشد، ولذا وقتي شما ايمان به غيب نداشته باشيد نميتوانيد يك هدف واقعي قبول بكنيد .
انسانهاي مادي هدف ندارد
ممكن است شما بگوئيد بسياري از آدمهاي مادي هستند كه هدف هم دارند. من عوض ميكنم: اين هدف را بايد در آن جاهايي محاسبه كرد كه احساسات و عادت و نياز غلبه نكرده باشد، ولذا آن جائي كه احساسات و عادت و نياز نباشد، آنجا تلاش يك انسان مادي متوقف ميشود. البته بعضي برطبق نياز مجبورند تلاش كنند، مادي هم اگر هست بايد تلاش كند تا آن نياز خودش را برآورد. بعضيها يك احساساتي دارند، مثلاً: احساسات ناسيوناليستي. اين احساسات ناسيوناليستي او را وادار به يك حركت وتلاش فراوان ميكند تا آنجا كه جان خودش را هم از دست ميدهد، لكن اين احساسات است، منطق و عقلاني نيست.
اگر از يك آدم مادي كه در راه وطن، خودش را دارد فدا ميكند، آن وقتي كه در بحبوحه و تنور احساسات ميگدازد يك نفر او را بكشد كنار و بگويد: آقا شما چرا خودت را از دست ميدهي تو بميري كه چه شود؟! ميخواهي تو بميري كه وطن زنده باشد! وقتي تو نيستي اين وطن باشد يا نباشد چه فايدهاي دارد؟ چرا و به چه جهت تو بميري تا ديگري زندگي كند؟ البته اين را ماديگرا اقرار نميكند، بلكه اگر به ماديگرا بگوئيد: در جواب هدفهاي عالي، وجدان و از اين قبيل چيزها را ميگويد ليكن اين اعتراف را در گوشه و كنار سخنان هوشمندانشان ميشود مشاهده كرد. من يك كتابي را از (( روژه مارتين دوگار )) نويسنده فرانسوي كه رماني نوشته بنام (( خانوادهي تيوو )) خواندهام. به فارسي هم ترجمه شده و من چون با اين نوشتههاي هنري از قديم آشنا بودهام، گاهي اوقات اين چيزها را ميبينم و نكات مهمي در اينها پيدا ميكنم. اين ظاهراً از اومانيست قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم است. اين انسانيتگراها كه معتقد بوند عشق به انسان و انسانيت و علاقه و وجدان انساني ميتواند پركنندهي خلاء انديشهي مذهبي و ايمان مذهبي و جاذبهي مذهبي باشد، اينها قبل از رواج ماركسيسم خيلي كتاب مينوشتند و اين رژهمارتين هم جزو آنهاست كه خيلي خوب در كتابش قضيه را تشريح ميكند. البته نه اينكه بخواهد اين را بگويد، بلكه از زبان قهرمان داستانش كه در هنگام يك بيماري لاعلاج با خودش فكر ميكند فايده تلاش من چه بود و يادداشتهايش را مينويسد حقايقي را كه تفكر اومانيستي به انسان ميدهد و آن احساس ناگزير اين تفكر اومانيستي را كاملاً مشخص ميكند و آنجا كاملاً ميشود اين را فهميد. او ميگويد فايدهي زندگي كردن همين است كه تو لذت ببري! واقعاً طبق تفكر جهانبيني مادي جز اين هم چيز ديگري است.
براساس جهانبيني مادي، شما يك فاصلهاي را داريد از يك نقطه به نقطهاي ديگر: تولد و مرگ، يا بگويم: كودكي و مرگ، چون دوران كودكي چيزي نيست، اما از پايان كودكي تا مرگ يك فاصلهاي است و اين فاصله مثل برق هم ميگذرد، پس هرچه در اين فاصله بيشتر خوش بگذرانيد لذت ميبريد و محصول انسان از زندگي جز اين نيست! آيا اين بينش ميتواند براي بناي جهان و براي ساختن زندگي انسان و براي هدفهاي والا برنامهريزي كند و آنها را هدف بگيرد و به سمت آنها با مبارزه حركت كند و در اين راه دشوار سختي را تحمل كند و چنين چزيز ممكن است؟! نه. اينكه بنده با عجله و با سرعت خودم را برسانم به آن طرف ديوار كه بنبست است پيشانيام ميخورد به ديوار، اينجا چرا باعجله بروم؟ چرا تلاش كنم؟ اين فرق ميكند با بينش آن كسي كه معتقد است كه وراي اين مرز: (( كه گردونها و گيتيهاست ملك آن جهاني را )) اين خيلي تفاوت ميكند.
حامد ولیزاده

الهی اعوذ بک من غضبک![]()


آیا می دانیدکه منزلی که در آن قرآن تلاوت شودبرای اهل آسمان نورانی مینماید همانطور که ستارگان آسمان برای ما نورانی هستند.
۱۵ تلاوت زیبا از استاد محمد محمود الطبلاوي
۱۷ تلاوت از استاد محمود خلیل الحصری







